شوخی های شبانه

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زنده گی نشستم

شوخی های شبانه

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زنده گی نشستم

بیا بریم دریا کنار...

حمیرا روی " استیج" داره می خونه و من هم تو حال وهوای این که ای خدا بزن پسِ گردنِ" ضعیفه ای" چیزی مارو خیلی " اسپشیال" دعوت کنه به این دریا کنار ببینم به امید خدا فحشا بیداد میکنه یا نعوذ بالله نه!؟ اما غافل از اینکه " کانکشنِ" من با "حی لایموت" چند صباحیست دچار خسران شده و آنچه که نباید روی دهد روی داد... غول تشنی رفیقمون بود که سالِ اول، هم اتاق که چه عرض کنم، هم آغورمان بود و از محسناتش هرچی بگم دروغ گفتم و گناهی به خیلِ عظیم گناهانِ خودم افزوده ام. خلاصه جنابِ مستطابِ گرام ما را دعوت نموده به دریا کنار برای " پرزنتیشن" و قس علی هذا... ما هم از خدا خواسته دعوت را لبیک گفته و مقدار متنابهی پیاده روی و یک "کورس" تاکسی را سوار شده و به "کعبه ی آمال" که همانا دریا کنار بود رسیدیم.

ولی ای داد بیداد... اینجا امنیتی تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم، کارتِ ویلا می خواستن و رفیقِ شفیقمان هم دست از پا درازتر گفت ندارم و زنگ میزنم که از تو یکی از بچه ها بیاد و ما را به یُمنِ وجودِ ایشان به داخل راه بدهند. من هم که اینجور وقتا " ژنِ " بچه زرنگیم گُل می کند بدونِ مشورت و طی یک عملیاتِ ایذایی و با زدنِ یک " پا تک" به طور معجزه آسایی از آنطرفِ درِ ورودی سر در آوردم و با پرروییه هرچه تمامتر به دوستم گفتم که چرا وایسادی؟! و هم زمان که این کلمات داشت از زبانم ادا می شد، با اعتماد به نفسی فراوان، رو به میر غضبان (شما بخوانید نگهبان) نمودم و با لحنی که فقط از یک " دون ژوان" قابلیتِ ساطع شدن داره، گفتم:" آقا مهمانِ بنده هستند" و با همین کار دوستمان را در شوکی بس عظیم فرو برده و آن گونیه سیب زمینی (منظور همان دوستمان هست) را کشان کشان به داخل کشانیدم.

ورودِ ما و پا قدمِ ما فرخنده تر از آنی بود که فکرش را می کردم. " آفیسِ" شماره 2یشان لو رفته و سیلِ عظیم پناهجویانِ متواری به آفیسِ ما! آنقدر زیاد بود که دیگر جای سوزن انداختن هم نبود چه برسد به منِ " یالقوز"... خلاصه شب را آغازیدیم و شلوارک به پا، گشتی در آن " فردوس گونه جا " زدیم، وه که چه جایی بود، انگاری که به " بلادِ فرنگ" رفته (البته به حمدالله با دُزِ کمترِ فحشا و فقرِ فرهنگی) و خود غافل بوده ایم. گشتی زدیم و نظاره گر ویلا هایی بودم با معماری و " ویوو"یی فوق العاده که قبلا فقط در "بوورلی هیلز"، آن هم در فیلم های 18+ ( برای تنویر افکارِ عمومی باید عرض کنم که من لمسِ نا محرم اگرچه سهوا و به دور از عمد هم بوده باشد را 18+ می دانم) دیده بودم. دخترکانی دیدم ورزشکار و دوچرخه سوار که کسی را هم در " ترْکِ" خود سوار نمی کردند گویی، "لیدیی" دیدم که با سگِ محترمشان در کمالِ آرامش و آن هم ساعت 2 نصفه شب مشغولِ پیاده رویی بودند و می دیدم که زیر چشمی به پاچه های من نگاه می کرد و می توانستم حدس بزنم که در دل می گوید این خرس ِ بزرگِ پشمالو چقد شبیه آدمیزاد است! قر دادنهایی متناوب و بدونِ وقفه را در ساحل شاهد بودم که آهِ از نهادِ هر انقلابیی( انقلابیونی همانند دکتر " چگوارا") بر می آورد چه برسد به منِ سراپا تقصیر.
القصه، شب را با رگ هایی اشباع شده از " آدرنالین" و در حالی که روی هم رفته " ربعِ" ساعت چشم بر هم ننهادیم سپری کردیم و صبح ِ الاطلوع مراسمِ پر فیضِ " پرزنتیشن" را به جا آورده و نه من " مقبولِ" دوستان واقع شدم و نه آن ها " موثوقِ" من گشتند و این خود بهانه ایی شد که بعد از چند ساعتی "وردِ" نخود نخود هرکه رَوَد خانه ی خود را بخوانیم و من به "خوابگاه نامی" که تختمان در کنجی در آن منتظرِ نزولِ اجلالِ ما بود تا "همخوابگیمان" را دوباره از سر بگیریم، تشریف بردم و آن ها هم رفتند "سی " کارِ خودشان.
..............................................
بی حال نوشت: دلِ خوش سیری چند؟!

نظرات 16 + ارسال نظر
friend دوشنبه 27 شهریور 1391 ساعت 10:25 http://mansiiivakil.blogfa.com

عجبااااااااااا.... ببین حالا... ماروباش دلمونو صابون زده بودیم واسه صحنه :دی
من که فعلا تا اطلاع ثانوی در گیر پایان نامه هستم اگه اومدین شهرمون و در دسترس نبودم ببخشید :دی
اما اگه خواستی بری کرمونشاه منم میام زورمون به الی که نرسید بریم یه جای دیگه خراب شیم:دی
خوشا جایی که ما آنجا خراب شیم ..مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من از همین الآن گفته باشم، اجازه فیلم برداری از صحنه رو به هیچکدومتون نمیدم...
سربازِ بدبخت خودش همه جا خرابه، پس کرمانشاه نمیریم

الناز یکشنبه 26 شهریور 1391 ساعت 13:43

ها؟ من که حالا میبینم تو برنامه هام یه سفر ه کرمونشاه و قم دارم فعلن نمی تونم پذیرای مهمونای خارج استانی بشم خودم دارم میام مهمون بشم

به جونِ خودم این النازی که الآن داره برای ما کامنت میذاره صد سالِ دیگه خیس نمیخوره و حتی نم هم پس نمیده!!!

friend شنبه 25 شهریور 1391 ساعت 13:13 http://mansiiivakil.blogfa.com

من که موافقم ........... الی ترتیبشو بده ما بیایییییم اون طرفا. کی بیایییییییییییییییییییییییم الیییی؟؟

منم موافقم........... الی کلا خودشو زده به کوچه ی علی چپ، الی با تو هستشاااااااا

الناز جمعه 24 شهریور 1391 ساعت 12:53



یاد پست دکتر چخوف افتادم خوندین شماها؟
اگه موافقین زنگ بزنم وزارتخونه به دکتر اطلاع بدم وزارت چرا موبایلشو دارم خودتونو واسه یه باله آماده کنین پس

بله که خوندیم و البته که خوب یادمونه با استدلالهای شنیدنی استادِ گرامی ;) به به، شماره هم که رد و بدل شده بحمدالله D:
فرندِ گرامی بیا و ببین که آبی از این الناز گرم نمیشه و داره میپیچونه...

الــــــــی پنج‌شنبه 23 شهریور 1391 ساعت 23:24 http://goodlady.blogsky.com

اعوذ بالله من نفسی!
بکش اون لچک را روی سرت ....
ببخشید برادر با شما نبودم
با این ضعیفه بودن با این قر و قورش!

همین کارا را میکنند آدم یهو میخواد بره دریا کنار و این جلافتا!
والااا

معاذ الله ( با شما نبودم ای خواهرانی که قر می دین، با این خواهری بودم که لچگ سرتون میکنه D: )
در ادامه ی عنوان و البت آهنگ گفته شده که ... دریا کنار قشنگه ;)

زهرا پنج‌شنبه 23 شهریور 1391 ساعت 22:46 http://my-idea.blogfa.com

سلام
پس دریا کنار واقعا وجود داره؟!!فکر کردم منظور بانو حمیرا کلهم شهرهای سواحل شمالیه کشوره!!
اطلاعات جغرافیاییم در حد کلوخ حتی

وجود داره اونم چه وجود داشتنی ...

ری را پنج‌شنبه 23 شهریور 1391 ساعت 22:22 http://inwatermelonsugar.blogfa.com

دریا کنار همه ی لذتش به اینه که خلوت باشه بعد باد ِ شدید بیاد هوا ابری باشه دم غروب باشه برفی بارونی چیزی باشه بعد بات موهاتو با قطره های آب بکوبه تو صورتت ...
آی کیف داره ...
البته اگه بشه یه همچین صحنه ای اتفاق بیفته . من که تا بادو بارون میشه میپرم دریا کنار کیفور شم.
یه چیزی : من نصف این کلمات تونو نمی فهمما :دی

خُب شما مرفهینِ بی درد بیشتر می تونید حس و حال بگیرید از اونجا ما تمامِ حس و حالمون در همین حد بود ;)
بله میدونم، قبلا دوستان گوشزد کردند، ایشاالله از این به بعد روان تر می نویسم :))

حسن آذری پنج‌شنبه 23 شهریور 1391 ساعت 17:40 http://sepidedamvalimoo.blogsky.com

خدا کنه خانم ر بعد از بازنشسته شدنش به وبلاگ خوانی رو نیاورده باشه. وگرنه من شرمندش می شم اگه این پست جدیدمد بخونه.به این بهانه دعوتید

خوب بلدین آدمو وسوسه کنید که بیاد بخوندتتون! اما شرمنده الان نمیتونم ولی سر فرصت میام و میخونم...

friend پنج‌شنبه 23 شهریور 1391 ساعت 12:41 http://mansiiivakil.blogfa.com

یکی از این ویلاهارو ردیف کن بریم دیگه.... من پایه ام جدی. بعد اون جا جمیعا دل خوش سیری چند رو با هم زمزمه کنیم :دی

من که اینجور وقتا یه چهارپایه ی درست و حسابیم D: منتهی خرما بر نخیل و دستِ من به علتِ بُعدِ مسافت کوتاه... باید بسپریم به الناز که ظاهرا خرشم تو خزرشهر میره برامون جور کنه ;)

فاطیما چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 22:09

پاک آبرومون رو بردی..همینه دیگه هی کفر نعمت کن تا دیگه از این نعمتها سر راهت قرار نگیره..والا!

من شرمسارم از بی عرضگیم

friend چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 20:09 http://mansiiivakil.blogfa.com

منم ندییییییییدم ... به قول ماریا این همه خوش گذرونی و بعدم دل خوش سیری چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما یه جورایی می فهمم حستو... نمی دونم درست یا غلط. اما وقتی از یه جماعتی نباشی دیدنشون فقط اون فاصله ای که بین تو و اونا هست رو برات واضح تر می کنه و ... بقیه اش به خودت بستگی داره!!!
اما واقعا دل خوش سیری چند؟؟؟ نمی دونم این چه بختکیه روی زندگی افتاده....

ایشاالله قسمت شه همگی با هم (اونایی که ندیده اند و دیده اند و ...) بریم ببینیم
ولی جدیه جدی و از "شوخی" گذشته کاملا از ته دل گفتم " دلِ خوش سیری چند؟!"

فاطیما چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 15:14

زیارت قبول حاج آقا...

اما کاش دست خالی برنمیگشتی یه سوغاتی سوگلی ایی چیزی..حداقل یه شماره تلفنی...

نایب الزیاره بودم حاج خانوم...
فاطیما باور کن حتی دریغ از یه متلک هم

سانتاماریا چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 15:11 http://paeeze1363.blogfa.com

یه فکری به حال من کنید که از اینایی که گفتین ندیدم.
این همه خوش گذروندی بعدش میگی دل خوش سیری چند؟ سیری 5 عباسی و 10 شاهی و 1 قرون

گرون شده، زمونه شاهِ مرحوم هم 1 قرون بود، ااااییییییییی

الناز چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 14:56





دلم آیکن چک و سیلی می خواد میشه لطفن به بلاگ اسکای سفارش بدین بسازه؟

با گناهِ نکرده مستوجبِ این عقوبت نیستم. قاعده ی حقوقیه " تناسب بین ِ جرم و مجازات " یادت نره لطفا

الناز چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 14:38

شوخی جون خودم می خواستم بگم الان خزرشهر یا دریاکنار بودی اسم پستت رو دیدم مطمئن شدم

ولی خدایی من زیاد خوشم نمیاد...وبلای دایی جانمان در خزر شهر بودیم بعد همه در پی تدارک عصرانه جایی رفتند ما تک و تنها...حد فاصل ویلا ها هم یه بوته گل یه درخته و دیوار میوار نداره...در خانه ی همسایه ی کناری صحنه هایی را دیدم که به عمرمان در هزار فیلم - و + ۱۸ هم ندیده بودیم...از آنجا بود که دیگر متنفر گشتیم...
فکر کن دیدن ۶/۷ نفر در حال انجام...چی بگم...

ایضاً :
جل الخالق والله من تا به حال یه همچین چیزیو ندیدم ولی انکار نمی کنم که اگه می دیدم خوشم میومد ;)

الناز چهارشنبه 22 شهریور 1391 ساعت 14:37

شوخی جون خودم می خواستم بگم الان خزرشهر یا دریاکنار بودی اسم پستت رو دیدم مطمئن شدم

ولی خایی من زیاد خوشم نمیاد...وبلای دایی جانمان در خزر شهر بودیم بعد همه در پی تدارک عصرانه جایی رفتند ما تک و تنها...حد فاصل ویلا ها هم یه بوته گل یه درخته و دیوار میوار نداره...در خانه ی همسایه ی کناری صحنه هایی را دیدم که به عمرمان در هزار فیلم - و + ۱۸ هم ندیده بودیم...از آنجا بود که دیگر متنفر گشتیم...
فکر کن دیدن ۶/۷ نفر در حال انجام...چی بگم...

جل الخالق والله من تا به حال یه همچین چیزیو ندیدم ولی انکار نمی کنم که اگه می دیدم خوشم میومد ;)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد